ژاژخاييهاي يک دکتر استرنجلاو وطني ـ آرش جودکي
پيکار دائمي ميان نيکي و بدي، همچون دو عنصر آشتيناپذير وبنيادينِ جهان، از ديرباز اگر نه اصليترين يکي از اصليترين دستمايههايي بوده است که بر پايهاش اساطير، اديان، افسانهها، حماسهها و داستانها بنا شده و شکل گرفتهاند. نحلههاي گنوسي اين پيکارِ بيروني را دروني ميکنند و از نيکي و از بدي دوپارهي آخشيجيِ روان آدمي ميسازند. نزديکتر به ما، استيونسون در داستان تمثيلي «دکتر جکيل و مستر هايد»، که در آن اين دو تنِ در واقع يکتن هرکدام نمايانگر يکي از دو پارهي وجود انسان هستند، روايت مدرني از اين دوپارگي، از اين دوگانگي شخصيت به دست ميدهد. اما مشکلي که دکتر استرنجلاو ـ پرسوناژِ فيلمي از کوبريک به همين نام ـ با آن دست به گريبان است مشکلِ دوگانگي شخصيت نيست. درامِ دکتر استرنجلاو کشاکشِ ميان بدي و نيکي نيست. گرفتاري دانشمند آلماني که پيشتر در خدمت رژيم نازي بوده و اکنون مشاور پنتاگون شده، هم سادهتر و هم به مراتب دشوارتر از دوپارگي سرشت بشري ست: دست راستش که هنوز به اربابان پيشين وفادار مانده است از او اطاعت نميکند و اختيار زبانش هم گاهی از دستش درمیرود و تکيه کلامها و عبارتهايي از دهانش ميپرند که گذشتهاش را افشا ميکنند.
بدا به حال کساني که آشناييشان با چنين پرسوناژي نه از طريق ديدنِ فيلم کوبريک که با خواندنِ هرزهدراييهاي ورسيون زنده و کاواک، زننده و ناپاکِ ايراني آن صورت گيرد که در آن نه هنري به کار رفته و نه طنزي نهفته. همهاش اشمئزاز و سخافت، از سر تا به پا ابتذال و دنائت. شناسايي اين دکتر استرنجلاو وطني ـ که اجتناب از بردنِ نامش تنها برای پيشگيري از انزجاري نيست که نوشتن نامم از جانب او در جوابي که شايد در پي بيايد برخواهد انگيخت بل بيشتر به پاس آبروی نام نويسندگاني است که پيش از اين و از اين پس حرفهايشان مورد نقد و بررسي نگارنده قرار گرفته و ميگيرند ـ چندان دشوار نيست. کافي است سردار نقدي را بگيريد و ريشهايش را کمي کوتاه کرده کت و شلواري به جاي جامهي اين روزها رسواي بسيجي بر او بپوشانيد و عينکي براي ظاهرسازي بر چهرهاش بيافزاييد ميشود دکتر استرنجلاو وطني. کشيدن اين همه زحمت هم چندان لازم نيست، چون او خودش تا دهان باز کند همهي اين پيرايهها ميريزد: محاسن که از حُسن همان اندازه سهم دارند که شعائر از شعور به طرفه العيني انبوهتر ميشوند، کت وشلواری که براي رد گم کردن به تن دارد ناگهان بدل ميشوند به رخت بسيجي که همانا بر او برازندهتر است تا آن پوشش استتاري، و ترهاتی که اينجا و آنجا از لغات و اصطلاحات انگليسي چاشني دارند طابق النعل بالنعل اصوات ناسازِ نعم البدل خودشان ميشوند ـ البته نيکي بدل را قياس کنيد با همان رابطهي ميان حُسن و محاسن ـ همان اصواتي که اين روزها از دهان سردارهاي ريز و درشت زياد بيرون میآيد وقتي ميخواهند پارس از روي بزدلي و درماندگي را به جاي غرش از روي شيردلي و کارآزمودگي جا بزنند. پيرايهها که برخاست، آرايهها که خشکيد، تازه آنوقت سردار نقدي بیهيچ نشانی از دوگانگي شخصيت و بیهيچ اثری از نافرماني دست و لغزش زبان از دهان دکتر استرنجلاو وطني ميگويد: « من تقريباً مطمئنم قتل ندا آقا سلطان دسيسه اي حساب شده توسط کشورهائي بود که يکي از نگراني هايشان تلطيف مناسبات بين ايران و آمريکا بوده و هست گذشته از آنکه تجربه تاريخي مويد شيطنت انگلستان در چنين مواردي است.»
البته دکتر استرنجلاو وطني همين جوري الکي اظهار نظر نميکند، تاريخدان و تاريخخوان است و ادلههاي متقن تاريخي در دست دارد حاکي از دسيسههاي مشابه دولت انگليس در ايران. خبرها را هم با ديدي موشکفانه بررسي ميکند و رمزگشايي ميداند و دانش نشانه شناسي دارد:« جاي تامل دارد که درست فرداي آنکه آيت الله خامنهاي در نماز جمعه خبر از آن داد که اوباما طي پيامي محرمانه خواستار بهبود مناسبات بين ايران و آمريکا شده ناگهان ندا آقا سلطان در تهران به آن شکل و با حضور فيلمبرداري حرفه اي کشته مي شود و تصادفاً!!! ۴ شبکه بي بي سي و سي ان ان و العربيه و فاکس نيوز بنمايندگي از دول انگلستان و عربستان و اسرائيل که جملگي از مخالفان جدي بهبود مناسبات بين ايران و آمريکا هستند افکار بين الملل را بمدت يک هفته در معرض بمباران تصويري کشته شدن ندا آقا سلطان قرار مي دهند تا نهايتاً توانستند اوباما را بعد از يک هفته بمباران خبري مجبور به ايراد سخنراني انتقادي از موضع نقض حقوق بشر عليه ايران کند که متقابلاً آيت الله خامنه اي نيز مجبور به دادن پاسخ تند و مناسب به وي شود و داستان هميشگي تيرگي و فريز ماندن مناسبات دو کشور بر همان پاشنه هميشگي بچرخد.» در ميانهی کشف رمز، ابراز بندگي هم ميکند تا رهنمود روشنگرانهاش به مقام رهبري مبني بر اينکه گول نخورد و در دام دشمن نيفتد و هرچه زودتر يخ مناسباتِ بيش از حد در «فريز» ماندهی ايران و آمريکا را آب کند در چشم آن بزرگوار گستاخانه جلوه نکند.
علاوه بر دانش تاريخیاش و خبرگیاش در کشف رمز و کارشناسیاش در روابطِ پشت پردهی بين الملل، دکتر استرنجلاو وطني ما يکپا کارآگاه هم تشريف دارد. جاني دالرکوهپايههاي زاگرس پرده از قتل ندا با اين دليل محکم برميدارد که اگر آرش حجازي در پي انجام ماموريتي که سرويسهاي جاسوسي انگلستان به او محول کرده بودند نبود از کجا و چگونه توانست چهل و هشت ساعت «بعد از حادثه با ويزاي آماده در جيب!!! سر از بي بي سي» در بياورد و بگويد «ما قاتل ندا را گرفتيم کارتش را در آورديم و بسيجي بود». اگر هم کسي به او بگويد که آرش حجازي از قبل ويزا داشته و به طور اتفاقي آنجا بوده است، دکتر استرنجلاو وطني که از خردگرايان نامدار و نامبردار هم هست، از بلنداي پايگاه بسيجي خود آتش نگاهِ ژرفِ پر از اغماض خود را بر روي مدعي ميگشايد که گفتهاند با پايگاه بسيج هرکه چپ افتاد تير خورد. سربلندي آرش حجازي همين بس که با عمل به وظيفهی حرفهاياش وگوش سپردن به نداي وجدان بر جبر حضور ناخواستهاش در جايي که نمیبايست و در لحظهاي که نمیشايست از آزادی و اختيار بشری مهری زد، که ديگران را هم اگر گوشِ وجداننيوشنده و وجدانِ ندا دردهندهای میبود آبروی نداشته اينهمه ساده بر باد نمیدادند. اما تنها از بختِ بد او نيست که حرفش در دهان امثال دکتر استرنجلاو وطني افتاده است، از بد اقبالي من هم هست که اقبال همنامي با او، آنچه از آن بيزاري ميجستم را بر سرم ميآورد وقتي که با مورد خطاب قرار دادن آرش حجازي دکتر استرنجلاوِ مچگيرنده و معما گشاينده ناخواسته نام کوچک مرا هم بر زبان ميآورد: « بنده سوالم اين است آقاي آرش و کليه کساني که خبر را شنيديد. شما مي گوييد جنبش سبز يک جنبش نايس ِ ملاطفت طلب است بعد هم توانستيد يک بسيجي آدم کش را که يک نفر را در مقابل چشم همه کشته خلع سلاح کنيد و کارت شناسائي اش را هم در آورده ايد ايشان هم تمام مدت مثل ماست وايساده و شما را نگاه کرده!؟؛ از کي تا حالا جنبش سبز اينقدر دلاور شده که يک قاتل مسلح را خلع سلاح کند بعد هم ولش کند؟ آيا روي پيشاني بنده و امثال بنده نوشته شده ابله!!!»
بگذريم از اينکه اگر دکتر استرنجلاو وطني قادر به خواندن آنچه میگويد بر پيشانياش نوشته نيست ولی از سرتا پای تمام ژاژهايش ميبارد میبود دستکم تا کنون در صدد پاک کردن آن پيشاني نوشته بر آمده بود يا از اين پس از خواناتر کردن آن به دست خودش احتراز ميجست. فراموش نکنيم که عينک بر چهرهی او براي بهتر ديدن نيست براي بهتر ديده شدن است. هرچه هست «نايس»ترين بخش استدلال بالا همين تاکيد اوست بر ناممکن بودنِ خلع سلاحِ بسيجيِ آدم کش. در واقع خميرمايهي استدلال دکتر استرنجلاو وطني هماني است که منکران واقعهي هولوکاست، نگاسيونيستها، بکار ميگيرند و از ناممکن بودن فرضهايي که گردهم آمدنشان ميبايستي هلاک ميليونها يهودي و غير يهودي را موجب ميشده ناممکني وقوع چنان کشتاري در آن ابعاد را نتيجه ميگيرند، انگار که با ردِ پنداشتنی میتوان رويداده را نيز رد کرد. دکتر استرنجلاو وطني تنها نميخواهد ثابت کند که يک بسيجي ندا را نکشته است بلکه ميخواهد ثابت کند که بسيجي اصلاً آدم نميکشد چون اگر آدمکش بود چند جوان امثال همان «جواني که در بدنه خيابان داد مي زند نظارت استصوابي مشکلش نيست بلکه ترجيح ميدهد با دوست دخترش در يک کافي شاپ کاپوچينو بخورد و بر سر کتابهاي ميلان کوندرا گپ بزند» چطور ميتوانستند او را دستگير و بدتر از آن خلع سلاح کنند؟ انگار همه آدمکشهاي بسيجي بايد به کارکشتگي سردار نقدي باشند که از قتل در روز روشن ککشان هم نميگزد و انگار آن جواني که براي اين روز آمادهاش کرده بودند تا آتش به روي هموطنهای بيدفاع خود بگشايد رو در رو با عمل انجام گرفته نميتوانسته است خود را باخته باشد و يکه خورده باشد و اسير چند کاپوچينو خورِ کوندرا خوان نشود. همينجا اين را اضافه کنم که دکتر استرنجلاو وطني که درکش از کنش و اعتراض سياسي محدود ميشود به سينه زدن در زير علم کسي يا چيزي و تفاوت ميان گرايشهاي سياسي را تفاوتي از جنس اختلافِ دستههاي سينهزني ميداند گاهي هم زير علم فرويد سينه ميزند و بروز تمام مخالفتخوانيهاي اجتماعي و سياسي را ناشي از «سرخوردگيها و کمپلکسها»يي ميداند که «اقتضا سني» جوانان است و فراآمد چنين برداشتي به اينجا ميکشاندش که بگويد: « سياست مال جوان نيست سياست براي من و امثال من است که به ميانسالي مي رسند اين حرفا را مي زنيم». پس با اين حساب سررشتهي امور سياسي را بايد به دست کساني سپردکه هفت شهر عشق را درنورديدهاند و از هفت دولت، خصوصاً از دولت عقل و دولت شرف و نه از دولت جمهوري اسلامي پاک آزادند.
اما مشکل اصلي دکتر استرنجلاو وطني از کشته شدن يک نفر يا صد نفر فراتر است، مشکل او که نمونهي اعلاي صداقت و اسوهي راستگويي است، مشکلي اخلاقي است که از قتل و شکنجه و تجاوز، که اصلاً حرفش را هم نميزند، مهمتر است. او شکست جنبش سبز را در دروغگويي آن ميبيند و آنقدر براي اثبات اين نکته دروغ پشت سرهم رديف ميکند که در نهايت خودش هم ديگر نميداند چه ميگويد. مثلاً مدعي است که بعد از خطبههاي نماز جمعه در 29 خرداد توسط رهبر که « با توجه به قانون اساسي بالاترين مقام قانوني کشور است» ناگهان «اکثريت ميليوني [...] آب شده و ناپديد شدند». حلقهي دوستداران دکتر استرنجلاو وطني که نگارنده را با آنها تعلق خاطري نيست بايد نگران جان او باشند که بيباکي را به آنجا رسانده که از مقام رهبري بيلفظ معظم ياد کرده است. او که در تحليلِ چگونگي تکوين جنبش سبز به سادگي از مسئله تقلب در ميگذرد و حوادثي که در پي اعلام نتايج انتخابات پيش آمد را «افتضاحي که آقايان اصلاح طلب زدند» عنوان ميکند کل جريان را فيصله يافته تلقي ميکند. اگر هم تظاهرات 13 آبان را شاهد بياوريم اصلاً منکر آن ميشود يا آن را به جنبش سبز مربوط نميداند چون با تنيدن توري از دروغهايي که خودش پيش از هرکس در آن گرفتار ميآيد تعريف دروغينِ ديگري از جنبش سبز به دست ميدهد: « منظور من جنبش سبزي بود که دغدغه صيانت از قانون اساسي، دغدغه بازگشت انقلاب به مسير درست را داشت.» در پاسخ به اين همه ياوهگويي و تاکيد بر اينکه آنچه از شش ماه پيش در جريان است چيزي جز ادامهي جنبش نيست همين بس که به يادآوري مشترکات جنبش سبز که احمد قابل به درستي آنها را تنظيم کرده است اکتفا کنيم. بنا به تعريف احمد قابل، که از او برای بردن نامش در کنار دکتر استرنجلاو وطنی پوزش میخواهم و شايد با اين کار ناخواسته از شأنش میکاهم، خواستهاي مردم، همان مردمی که دکتر استرنجلاو ما از بردن نامشان پرهيز دارد و ديگران را به چنين پرهيزي توصيه ميکند، عبارتند از: يک) نفي استبداد و تحقق حاکميت ملي مبتني بر دموکراسي، دو) مبنا قرار دادن تمامي قوانين کشور بر «حقوق بشر»، سه) حق آزادي بيان، چهار) حفظ اتحاد ملي و يکپارچگي سرزمين ايران، پنج) نفي خشونت. اگر قانون اساسي با اين خواستها مطابقت دارد بايد به اجرايش کوشيد و اگر منافات دارد بايد آن را با اين خواستها وفق داد.
اما دکتر استرنجلاو ما که تمام همّوغمش ماندن در زير علمي است که زيرش سينه ميزند تا نکند که غذاي نذري از کفش به در رود، با اين حرفها کاري ندارد. او مشکل را در دروغگوييِ جنبش سبز ميداند و اولين دروغ جنبش را در نسبت نارواي بيان خس و خاشاک به احمدي نژاد معرفي ميکند: « خس و خاشاک نگفتند؛ همين جا مي خواهم بگويم اين اولين دروغ جنبش بود. عين جمله آقاي احمدي نژاد اين بود: ”پيروز انتخابات 40 ميليون شهروندي بودند که در انتخابات شرکت کردند حال يکسري خس و خاشاک اين گوشه ها سرو صدا مي کنند را نبايد خيلي توجه کرد“.» دزد و بز نيز که هم حاضرند و هم ناظر! اما قصد دکتر استرنجلاوِ موشکاف از اين چاپلوسی زير بزک زنهارداری، چيزی جز زنهارخواهی نيست: زدودن خاطرهی حمايت نابجايش از کروبی از ذهن سالار دروغزنان، رئيس جمهور کنونی. با همان استدلال نگاسيونيستی شائبهی انجام تقلب را اينگونه به خيال خودش پاک میکند: از آنجا که مردم پيش از انتخابات میگفتند « اگر تقلب بشه ايران قيامت می شه» ولی قيامت نشد پس تقلبی هم نشده بوده است. آيا لازم است که به او گفته شود که تقلب شد و ايران هم قيامت شد و هنوز اين قيامت ادامه دارد؟
او يکی ديگر از دروغهای جنبش سبز را خصلت مسالمتآميز آن میداند. از آنجا که دروغگو کم حافظه میشود، دکتر استرنجلاوِ اندرزگو فراموش میکند که خودش امکان خلع سلاحِ بسيجی آدمکش را نفی کرده بود، بعد به همين درگيری با بسيج متوسل میشود تا نفی خشونتی که مردم تا کنون بر آن پاي فشردهاند را از پايه نفی کند. البته باز هم سردار نقدی لفافهی ظاهری را میدرد، پوستهی خرد ورزی ساختگی را در چشم بهم زدنی میشکافدو همچون غول بیشاخودمی هايل هيتلر گويان از چراغ جادوی دکتر استرنجلاوِ هلمنمبارزجو بيرون میجهد و مردم را به رزمتوزی و ستيزهجوييِ خشونتآميز تحريک میکند. از دهان او همان آرزوی پنهان حکومت را میشنويم که جز زبان خشونت، زبان ديگری نمیشناسد و دستش حسابی از رفتار مردم در پوست گردو مانده است. برای همين است که اينجا و آنجا، در کردستان و بلوچستان سعی در تحريک جوانان دارد تا با راديکاليزه کردن آنان و به سوی اعمال قهرآميز و خشونتبار سوق دادنشان دست خود را برای سرکوبِ خشنتر و خونينترِ جنبش بازتر ببيند.
خوانندهی شکيبايي که تا اينجا را همراه نگارنده آمده است، حق دارد که صبر و قرار از کف بدهد و بپرسد که پرداختن به ژاژخاييهايي از اين دست اصلاً چه ارزشی دارد؟ برای پايان دادن به اين گفتار بايد به اختصار به علل پيدايش پديدهی دکتر استرنجلاوهای وطنی اشاره کنم. در نيمههای دوران اصلاحطلبی و به ويژه در پايان اين دوران، موج سرکوبِ قضائي که از سوی جناحهای اقتدارگرای حاکميت راه افتاد، کم کم به گسست کامل ميان نيروهايي که تا آن وقت در داخل حکومت بودند با بدنهی اصلی حکومت کشيد و پای همراهان سابق نظام را به خارج از کشور کشاند. اذهان عمومی جهان هم که ديگر حوصلهاش از دست اپوزيسون برونمرزی که درجا میزد و چيز جديدی به جز همان حرفهای هزار بار گفته برای گفتن نداشت سر رفته بود، با روی باز و آغوش گشاده از ورود اپوزيسيون جديد استقبال کرد. بیآنکه بخواهم صداقت بسياری از آنان که ديگر کم و بيش از جمهوری اسلامی بريده بودند را زير سوال ببرم، بايد اضافه کنم که حکومت هم از اين موقعيت سود برد و با توجه به حضور تعدادی از اعوان و انصارش که در اين ميان بُر خورده بودند تلاشِ مستمری را آغاز کرد تا شايد بتواند به اپوزيسيون جديد در خارج از کشور سمت و سويي که میخواهد را بدهد، يا از آن در جهت خواستهای خودش بهره برداری کند. چون هرچه که بود افراد اين اپوزيسين قبلاً از خودیها بودند و شايد میتوانستند منطق خودی و غير خودی را در خارج از مرزهای کشور هم گسترش دهند. و اينگونه بود که انواع و اقسام دکتر استرنجلاوهای وطنی از گوشه و کنار، در اروپا و آمريکا سربرآوردند.
بسياری از اين دام جستند و عدهای هم در پهن شدنش دانسته و ندانسته کوشيدند. مساعدت کشورهای غربی هم مزيد بر علت شد تا کم کم اپوزيسيونی شکل بگيرد که بعلت مدارايي که اينجا و آنجا با نظام در کليتش نشان میداد به نوبه خود موجب تسهيل گشايش باب نزديکی و بهبود روابط اين کشورها با دولت ايران میشد. اگر تا پيش از آن خاطره موجِ ترورهای برونمرزی که در پايان دوران سردار سازندگی انجام گرفت چنان چهرهی کثيفی از دولت ايران در نظر جهانيان ساخته بود که چنين روابطی ناممکن مینمود، ستارهی در محاق افتادهی بختِ جمهوری اسلامی میرفت تا باز بردمد. خصوصاً که کشورهای غربی نااميد از بروز هرگونه دگرگونی بنيادين در رژيم ايران و پيدايش و پايداری يک نيروی جايگزين، نه میخواستند و نه میتوانستند همهی پلها را با کشوری خراب کنند که علاوه بر اينکه صادر کنندهی نفت است و بازار مناسبی برای کالاهای خارجی دارد، از موقعيت ژئوپوليتيک مهمی هم برخوردار است. و اين شد که به پشتوانهی موجِ هرچند نيمهجان اما در جريانِ اصلاحطلبی در ايران و اپوزيسيونی که از دل آن در خارج از کشور قوام گرفت، جمهوری اسلامی دوباره برای خود در خانوادهی جهانی جايي پيدا کرد. اما طولی نکشيد که بخارات متعفن و پلشتِ متصاعد از پارگينی که بر آن تختههای اين روحوضیِ دلآشوب را پهن کرده بوند تماشاچيان را گريزاند و ظهور جنبش سبز کاملاً بساطِ آن شعبده را برچيد و طومارش را درهم پيچيد. از دستاوردهای اين جنبش همين بس که ديگر امروز نقاب از چهرهی دکتر استرنجلاوهای وطنی بر گرفته است. هرزهسراييهای بازماندگان آنها که هنوز اينجا و آنجا دم میزنند و گاهی اظهار لحيه میکنند تنها دم جنباندنی است برای جلب توجه و برانگيختن حس ترحمِ دستِ نواله بخشی که با دخل و تصرف در ثروت اين کشور سفره بريزوبپاشهای ريزهخواری و بندهپروریِ بیحساب و کتاب را گسترده است. مگر دلقکهای وطنی در فرومايگی چه از دلقک فرانسوی ديودونه Dieudonné کمتر دارند که از اين نعمت محروم بمانند و سهم هنوز برنگرفتهی خود را از اين خوان يغما طلب نکنند؟
vendredi 18 décembre 2009
پاسخی دندان شکن به داریوش سجادی
نميدانم کسی را به صرف ديدن و دنبال کردن مسابقههای تيم منچستر يونايتد ميتوان بازيکن آن تيم حساب کرد؟ در هرصورت اين مثال برای تعريف رابطه داريوش سجادی و روزنامهنگاری صدق میکند.کم نيستند کسانی همچون راقم اين سطور که پس از خواندن مقالات داريوش سجادی حال و حالتی که به آنان دست میدهد را چندش ناميدن اوج مروتی است که ميتوان در حق او به کار برد.این چندش بعد از خواندن مصاحبهای از او که مرگ ندا را به انگليس نسبت داده به اوج خود میرسد. چند روز پیش جواب دندان شکنی به او در سايت گويا نيوز نشر يافت که برای اطلاع خوانندگان لينک مربوطه و کل مطلب را در اينجا میسپارم
lundi 23 novembre 2009
اگر خامنه ای بمیرد
برخلاف نظر عده ای که میخواهند سطح خواستهای جنبش سبز را به حداقل کاهش دهند، ـ انگار که میشود جلوی سیل را با من بمیرم تو بمیری گرفت ـ، یکی از خواسته های اصلی این جنبش برچیدن نهاد رهبری است. در این روزها که زبانها گشوده شده است و مردم خود وارد گود شده اند تا نشان دهند که فصل الخطاب کس دیگری جز آنها نیست، اگر خامنه ای در این میان از آنجا که مرگ حق است بمیرد، سنگ بزرگی از جلوی راه ما برداشته خواهد شذ. در این شرايط هیچ يک از جناحهای هنوز حاضر در نظام زير بار اينکه کسی که از دار و دستهی آنها نباشد به مقام رهبری برسد، نخواهد رفت. مردم هم ديگر تن به این امر نمیدهند. سپاه پاسداران هم که مزهی قدرت زیر زبانش رفته کوتاه نخواهد آمد و احتمالاً دست به کودتايي این بار واقعی خواهد زد که عمرش، نظر به حضور و هوشیاری مردم، از عمر کودتای ماه اوت سال 1991 بر علیه گورباچف هم کوتاه تر خواهد بود
vendredi 20 novembre 2009
دوازدهم فروردین 1389، روز نه گفتن به جمهوری اسلامی
شانزدهم آذر در راه است و از همین حالا دولتمردان ایران به تکاپو افتاده اند که با حضور مردم مقابله کنند. روزهای دیگری هم هست: ده روز همیشگی سالگرد انقلاب و به ويژه روز بیست و دوم بهمن که همه نیروهایشان، اگر چیزی مانده باشد، میآورند برای رژه و راه پيمايی. در نتیجه نمیتوانند خیلی به پر و پای مردم بپيچند. اما از همین امروز به فکر باشیم و روز دوازدهم فروردین هزار سیصد و هشتاد نه را از امروز در نظر داشته باشیم و آن را مبدل کنیم به روز نه گفتن به جمهوری اسلامی
mardi 1 septembre 2009
دلم گرفته است، دلم گرفته استکمتر شعرخوانی هست که نداند اين سطر از کيست. دل من هم امشب سخت گرفته است. دلم برای باز دیدن گردنهای افراشته شما مردم وقتی که خیابانها را جلوه گاه حضورتان میکنيد گرفته است. دلم گرفته است برای احترامی که بیباکی تان، زن و مرد، که با وجود ترس نمیترسید در من برمیانگیزد. دلم برای دوباره زیستن آن حس آزادی و آزادگی، آن همبستگی گرفته است. دلم را باز کنيد که دل در گرو شما دارم! ادریس
Inscription à :
Articles (Atom)